غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

241

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

او را بباد غارت و تاراج داده از آنجا به راه قراكليسيا به تبريز رفت و چون در غيبت موكب همايون ملك كاوس بن ملك كيقباد كه ابا عنجد حكومت شروان تعلق بوى ميداشت و ظاهرا تا غايت اولاد او در آنولايت بايالات اشتغال دارند دو نوبت بقراباغ اران شتافته مردم آن موضع را بشروان كوچاينده بود درين فرصت كه سلطان اويس بآذربايجان رسيد و اينخبر شنيد بيرام بيك را با فوجى از امرا بتسخير شروان و تاديب ملك كاوس نامزد فرمود و امرا با سپاه لا تعد و لا تحصى بجانب شروان روان شده ملك كاوس در بعضى از قلاع تحصن جست و امرا در آن بلاد مدت سه ماه رحل اقامت انداخته چون ملك كاوس مشاهده نمود كه اگر طريق اطاعت مسلوك نميدارد ملك موروث به كلى ويران مىشود مشايخ و علما را وسيله ساخته نزد بيرام بيك رفت و بيرام بيك او را بند كرده پيش سلطان برد سلطان اويس سه ماه پادشاه شروان را نگاهداشته بار ديگر سلطنت آن مملكت را بوى عنايت فرمود و در سنهء تسع و ستين و سبعمائه امير قاسم برادر سلطان اويس به مرض دق وفات يافت و خواجه سلمان مرثيهء گفت كه بيت اولش اينست دريغا كه خورشيد روز جوانى * چو صبح دوم بود كم زندگانى و همدرين سال والى بغداد سلطان شاه خازن فوت شد و بار ديگر خواجه مرجان حاكم دار السلام گشت و در همين سال بيرام شاه كه سلطان اويس لحظهء از صحبت او شكيب نداشت علم عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت و سلطان در آن مصيبت نمد سياه پوشيده خواص و امرا پلاسها در كردن انداختند و تعزيتى داشتند كه مثل آن در هيچ زمان وقوع نيافته و خواجه سلمان در مرثيهء بيرام شاه قصيدهء نظم نمود بيت اولش در خاطر بود ثبت افتاد مطلع آسمان با سينهء پرآتش و پشت دوتاه * شد بهاياهاى گريان بر سر بيرامشاه و در سنه احدى و سبعين و سبعمائه در تبريز و بائى صعب دست داد و قرب سيصد هزار كس بر خاك هلاك افتاد و در سنهء اثنى و سبعين و سبعمائه امير ولى كه بعد از قتل طغاتيمور خان بر ولايت جرجان استيلا يافته بود نسبت بسلطان اويس اظهار خلاف نمود و سلطان متوجه حرب او گشته در حدود رى بوى رسيد و جنگى صعب اتفاق افتاده امير ولى منهزم گرديد و سلطان تا سمنان او را تعاقب نموده جمعى كثير از لشگريان جرجان را بقتل رسانيد و حكومت رى را بقتلقشاه ارزانى داشته عنان مراجعت معطوف داشت و بعد از انقضاء دو سال قتلقشاه از رى باصفهان رفته آن منصب بعادل آقا تعلق گرفت و اين عادل آقا كه بعضى از مورخان او را سارق عادل گويند در مبادى احوال شحنه دار السلام بغداد بود بعد از آن نوكر سليمان بيك شده روز بروز مهم او ترقى مىنمود تا در حكومت رى شروع فرمود و در سنهء ثلث و سبعين و سبعمائه امير زاهد كه برادر سلطان اويس بود از بام كوشك اوجان مست افتاده جان بباد فنا داد و از مرثيهء كه خواجه سلمان جهة او گفته سه بيت بخاطر بود خامه بتقرير آن زبان گشاد مرثيه دريغا كه بار بهار جوانى * فرو ريخت از تندباد خزانى دريغ آن مه سرو بالا كه او را * ز بالا فتاد اين بلا ناگهانى تو دانى چه افتاده است اى زمانه * فتاده است قصر كرم رامبانى و در شهور سنهء اربع و سبعين و سبعمائه امير ولى لشگر بساوه كشيده آن بلده را بقهر و غلبه بگرفت و مباركشاه كه حاكم